سه شنبه, مرداد 20, 1388

مارها و قورباغه ها

استاد منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست .. متن زير داستان كوتاهي از
اوست . 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 19:34از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

شنبه, مرداد 10, 1388

دوشغله ها


خيلي ها خيال مي کنند فقط آقا الهام شش صدشغله است. يا فقط آقا احمدي نژاد است که دوشغله است، هم رئيس جمهور است هم سرپرست وزارت اطلاعات. امروز براي حمايت از دولت هم شده، دوشغله هاي مملکت را که از نظر پنهان مانده اند به شما معرفي مي کنيم. البته خيلي از اين دوشغله ها در واقع دو کاره هستند و مثل »سرپرستي« کارشان شغل محسوب نمي شود.
    
    موتورسوار: بعضي موتورسوارها شما را مي برند، شب نگه تان مي دارند و يک ماه بعد يک گوشه شهر ول تان مي کنند. در اين مدت خانواده تان دلشوره شديدي مي گيرد. بعضي موتورسوارها هم هستند که با گرفتن پول، شما را مي آورند. به اين دسته »موتوري« گفته مي شود و پليس موتور آنها را به دلايل گوناگون مي خواباند.
    لباس شخصي: بعضي لباس شخصي ها به روش هاي مختلف، شما را براي اداي فريضه در روزهاي پنجشنبه و جمعه دعوت مي کنند. در کل امر به معروف تان مي کنند. بعضي از آنها هم به روش هاي مختلف، جلوي شما را روزهاي پنجشنبه و جمعه مي گيرند. در کل موقع انجام معروف، نهي از منکرتان مي کنند. تا اين لحظه کارشناسان از کار اين موجودات سر درنياورده اند.
    مجري تلويزيون: بعضي مجري ها روزهايي که نبايد بخندند، مي خندند. وقتي بايد غمگين باشند، خوشحالند. وقتي بايد خوشحال باشند، شبيه مادرمرده ها به دوربين نگاه مي کنند. در کل براي اينکه بفهميد در مملکت چه خبر است، بايد برعکس حالات و گفتار مجري هاي تلويزيون را درنظر بگيريد. بيشتر اين هنرمندان، جلوي دوربين، براي پخته شدن بزرگ ترين کتلت در ونزوئلاجشن اعلام مي کنند، يا براي شکستن يک ظرف چيني در روسيه، عزا مي گيرند. گفته مي شود براي اين که اين دلاوران، از اتفاقات جاري مملکت خبر نداشته باشند، شب ها همان جا در استوديو مي خوابند!
    مامور: بعضي مامورها براي ايجاد امنيت هستند. وقتي شما احساس ناامني کنيد به آنها مراجعه مي کنيد. البته بعضي مامورهاي ديگر هم در سطح شهر ديده شده اند، که چون تعدادشان به بندانگشت هاي دو دست هم نمي رسد، بي خيال آنها مي شويم!
    دلاک: بعضي دلاک ها مسوول کشيدن کيسه به پشت شما هستند، تا سر حال بياييد. بعضي ها مسوول آوردن داروي نظافت و اينا.
    ورزشکاران: بعضي ورزشکاران، ورزش بيسبال و راگبي را در زمين هاي ورزشي و با حضور تماشاچي انجام مي دهند. بعضي ها هم با لباس راگبي و چوب بيسبال سر کوچه و چهارراه و اينا، با حضور كساني که به عنوان تماشاچي يک گوشه ايستاده اند، تمرين مي کنند.
    دانشمندان جوان: بعضي از دانشمندان جوان در زيرزمين خانه شان به فناوري هسته اي دست پيدا مي کنند. (البته اين موضوع براي ما ايراني ها زياد عجيب نيست.) بعضي از دانشمندان هم هستند که ممکن است با حفظ سمت وزير هم باشند! اما صبر مي کنند تا يک دانشمند جوان ديگري، مثلايک خانه امن اختراع کند، تا آنها آن را به نام خودشان ثبت کنند. آفرين.
    صندوق صدقات: بعضي صندوق ها قرار است علاوه بر دفع هفتاد گونه بلا، به دست ايراني هاي زير خط فقر هم برسد. اما بعضي صندوق ها هستند که به صورت مستقيم دايورت هستند روي کومور! و تبديل به جهيزيه براي دختران کوموري مي شوند. (البته به گفته دانشمندان، خريد جهيزيه براي دختران امپراتوري بزرگ کومور! به نفع سياست خارجي ايران، صلح در خاورميانه، خلع سلاح کامل آمريکا و اسرائيل و انگليس و غيره است.)
    مسوولان اداره آمار: آنها علاوه بر تهيه آمار و ارقام، با حفظ سمت مسوول تهيه نمودار در برنامه فتوشاپ هستند.
    آقا ضرغامي: وي رئيس تلويزيون، مسوول پخش مناظره هاي انتخابات و قوي ترين مردان ايران، مسوول پخش برنامه مستند حيات وحش و بيست و سي و... همچنين مسوول کشيدن خط قرمز دور کله مردم در تلويزيون براي شناسايي جاسوس هاي هسته اي و عوامل انقلاب مخملي در ايران است. وي به صورت غيرمترقبه اي و با حفظ سمت هفته پيش يک پيام تسليت چاپ کرد.
    آقا کامران نجف اينا: وي علاوه بر شغل خبرنگاري کيهان و مجري گري صدا و سيما، با حفظ سمت مسوول تهيه گزارش هاي اعصاب و روان است.
    آقا رحيم مشايي: در کل سر هر کاري که باشد، به کار خودش مشغول است. هفته گذشته وي به تنهايي و بدون استفاده از کمک نيروهاي خارجي، باعث ايجاد سونامي در هيات دولت شده است.
    
    در کل از علايم گل و بلبلي مملکت، يکي توانايي نخبه ها در پذيرفتن چند شغل و مسووليت مختلف است. به گفته کارشناسان يک دليل پيشرفت مملکت در دو سه سال گذشته همين نخبه سالاري و شايسته سالاري است. به دوشغله هاي بيشتري هم مي توان اشاره کرد. اما با توجه به اينکه ما همين يک شغل را داريم، بي خيال قضيه مي شويم.

پوریا عالمی

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 19:58از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

جمعه, مرداد 9, 1388

اغتشاشگر کوچک

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 11:12از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

سه شنبه, مرداد 6, 1388

ورشكستگي، نتيجه عدالت محوري دولت


ورشكستگي هاي اخير و تقسيم بندي آنها نكته اي حائز اهميت است چرا كه دسته اي از شركت هاي داخلي كه عمدتا از بخش هاي صنعتي و توليدي هستند به دليل واردات بي رويه در سال هاي اخير دچار اين سير تحول شده اند. رفع موانع وارداتي و سياست هاي كلان اقتصادي در اين زمينه شرايطي را فراهم آورد كه بنگاه ها و شركت هاي اشاره شده دچار ورشكستگي شوند.
[ادامه مطلب]
|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 21:14از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

سه شنبه, مرداد 6, 1388

نسل كشي!

نمي توانيم در خانه درخصوص خيلي مسائل صحبت کنيم. چون نوکيا زود آمارمان را مي گيرد. اسم مادربزرگ را گذاشته ايم نوکيا. چون دست به شنودش خوب است تا حرفي مي زنيم فورا واکنش نشان مي دهد. مثلاوقتي برادرم در گوش من گفت با حکم دادگاه تجديد نظر تخلف وزير صنايع و معادن در ثبت اختراعات اثبات شده ، فورا عکس العمل نشان داد و گفت: همه تان سر و ته يک کرباسيد. جوسازها. پدرم گفت: چيزي نگفتند که.خبر يکي از روزنامه ها را نقل کردند. پدربزرگ چيني گفت: ووووتاي. جينگ ماي تسو. يعني مگر شما در ايران چند روزنامه داريد؟ روزنامه هم مثل بچه يكي اش كافيست (ترجمه لفظ به لفظ). خانم بزرگ گفت: آخي چه شيرين زبان و رمانتيك. راست مي گويد ها. حيف اينهمه درخت نيست قطع شود براي چاپ اين ورق پاره هايي مثل روزنامه و مدارك و مدارج تحصيلي كه هي توش بدوبيراه بگويند؟ همسرم گفت: اگر بد و بيراه مي نوشتند تا حالاباهاشان برخورد شده بود. مادربزرگ گفت: برخورد نکردن دليل نمي شود. به قول ذوالنور با عوامل اصلي آشوب ها هم برخورد نکردند که قهرمان نشوند. گفتم: برخورد نشده تازه؟ ددم وااااي. برخورد مي کردند چه مي شد؟ پدربزرگ چيني گفت: تتسامايا اورمي چانگ. يعني اين چشم سفيد سيه دل را هم بفرستيد ور دل دوستانش جايي كه آرزو كند خورشيد ببيند. (تقصير ما نيست هر كلمه چيني دوخط معنا دارد) پدرم گفت: بچه را چرا تهديد مي كنيد؟ خانم بزرگ گفت: تهديد كدام بود؟ منظورش اين بود بفرستندش جايي كه خورشيد گرفتگي را تماشا كند. مادربزرگ گفت: همان كه باعث شد خلبان هواپيماي توپولف جلوي چشمش را نبيند و سقوط كند؟ برادرم گفت: من كه از اين به بعد تصميم گرفتم با خطوط هوايي روسيه سفر كنم. مادربزرگ گل از گلش شكفت و گفت: [... ] (چون خيلي خودماني بود قابل چاپ نبود. معناي تحت اللفظي اش مي شود آفرين قند عسل زيبا رو بالاخره آدم شدي) برادرم گفت: آخر اعلام شده ناوگان هوايي روسيه ايرباس است اما 25درصد آسمان ايران در تسخير روسيه و هواپيماهاي لگنش قرار گرفته. مادربزرگ هنوز ضربه اول را هضم نكرده بود كه همسرم گفت: گفتي 25درصد فكر كردم مي خواهي به نقش روس ها در مورد كاهش سهم ما از درياي خزر اشاره كني. و هنوز مبهوت اين جمله بود كه پرسيدم: مگر ناوگان ريلي ما را هم به روس ها سپرده اند كه دو قطار به هم خورده اند؟ از خوانندگان گرامي درخواست مي شود با تشكيل كميته حقيقت ياب سرنوشت خانواده ما را پيگيري نمايند. احتمالانسل ما را منقرض خواهند كرد. به زودي در نقش ارواح در خانه خدمت مي رسيم.

نويسنده: شهرام شهيدي

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 21:03از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

شنبه, تير 13, 1388

پیش بینی تغییرات چهار سال آینده


نويسنده: پوريا عالمي


    امروز و فردا، تغییرات احتمالی اداره امور کشور را در چهار سال آینده بررسی می کنیم.
    
    - به دلیل خودکفایی در صنعت بسته بندیِ روزنامه ها و مطبوعات، وزارت ارشاد به نام وزارت بسته بندی تغییرنام خواهد داد.
    - جلوی تولید و واردات هرگونه عینک دودی به دلیل ترویج سیاه نمایی گرفته می شود.
    - مردم موظف می شوند عینک ابتکاری دانشمندان جوان را به چشم بزنند که قیمت ها را ارزان و شهر را در امن و امان نشان می دهد.
    - ونزوئلااستان ایران اعلام می شود و آقا چاوز هم می شود فرماندار آنجا.
    - رنگ سبز از طبیعت حذف و به جای آن رنگ الاپلنگی جایگزین می شود.
    - دانشجویان ستاره دار سر صف تشویق می شوند.
    - در کلاس های روزنامه نگاری، دفع سنگ کلیه، زیر نظر اساتید به خصوص آقا محمد قوچانی آموزش داده می شود.
    - وزارت صنایع و معادن (که کاربرد خاصی ندارد) تعطیل می شود و به جای آن وزارت بازیافت افتتاح می شود تا پوسترها و پارچه ها و بنرها و بیلبوردهای تبلیغاتی و شب نامه های علیه آقا موسوی و آقا هاشمی و اینا را که در یک ماه اخیر (و به صورت کاملاخودجوش و با هزینه کاملامردمی!) چاپ شده بود، در چهار سال آینده بازیافت کند.
    - چرخ مملکت که قرار بود بچرخد، به دلیل جلوگیری از فساد دیگر نمی چرخد و حرکات موزون نمی کند.
    - صنعت نساجی از تولید انواع مخمل (به دلیل احتمال انقلاب مخملین) و هر گونه پنبه (به دلیل احتمال براندازی نرم) پاکسازی خواهد شد.
    - استفاده از اس ام اس جرم محسوب می شود مگر اينكه برای گفت وگوی ویژه خبری و آقا حیدری اینا فرستاده شود.
    - برنامه بیست و سی به صورت 24ساعته (با امکان پخش زنده اغتشاشات و خط کشیدن دور کله اغتشاشگران) پخش می شود.
    - آقا دکتر پورحسین، نماد زمان سنجی، به عنوان مدیرکل تایمر چراغ های راهنمایی و رانندگی منصوب می شود.
    - وزارت نفت تعطیل می شود و کارهای مربوط به آن را وزارت کشور انجام می دهد.گفتنی است تحویل نفت سر سفره مردم به پست یا به پیک بادپا محول خواهد شد.
    - وزارت کشاورزی به وزارت سیب زمینی تغییر نام خواهد داد.
    - سازمان صنایع دستی اولین کنگره مجسمه های سیب زمینی ای را در جهان برگزار خواهد کرد.
    - سازمان گردشگری با جلب نظر آقا چمران در شورای شهر، مونوریل تهران – داکار – کاراکاس را راه اندازی و آن را جایگزین جاده ابریشم خواهد کرد.
    - آن سخنرانی قشنگه در کتاب های درسی گنجانده می شود.
    - آقا حداد عادل و آقا جواد لاریجانی و آقا ولایتی و... همگی در چهار سال آینده همان کاری را می کنند که الان می کنند.
    - آقا هاشمی رفسنجانی دنبال یک پارتی برای گرفتن سهام عدالت می گردد.
    - دو خیابان به نام آقا میرحسین موسوی و آقا مهدی کروبی نامگذاری می شود.
    - شیرین خانوم عبادی در چهار سال آینده کاری نمی کند، او کلاهر چهار سال یک بار یادش می افتد برنده جایزه صلح نوبل است و می تواند یک کاری بکند.
    
    این از امروز. فردا باقيش رو براتون می گم.خدافظ.
|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 22:34از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

چهارشنبه, تير 10, 1388

ماجراي امتحان پسرخاله

خانه را بهت فرا گرفته. پسرخاله ام كه هميشه شاگرد اول بوده در درس حساب تجديد آورده. با قاطعيت مي گفت اشتباه شده. اعتراض نوشت و داد به دفتر مدرسه. هفته بعد كه با اعتماد به نفس براي گرفتن نمره به مدرسه مراجعه كرد مديرشان به او گفته بود آمده اي اينجا چه كار؟ نمره ات بررسي شد. 9 نشده بودي كه. نمره واقعي ات 8 بود. حالااز وقتي آمده خانه مدام اي ميل مي فرستد اين طرف آن طرف كه اين چه وضع نمره دادن است.
    پسرخاله خواستار [...] امتحانات است (علامت [... ] را خودمان گذاشتيم سوءتفاهم نشود) مادربزرگ زيرچشمي او را مي پاييد. به شوهرخاله ام مي گويد: چرا سكوت كرده اي وقتي اين بچه دارد هرچه فراش و ناظم است زير سوال مي برد؟ پدرم مي گويد: آخر چه كسي باور مي كند اين بچه شاگرد اول نشود چه برسد به اينكه تجديد هم بياورد. مادربزرگ مي گويد: مگر به باور كردن است؟ يك روز كسي اختراع تلفن و تلويزيون را هم باور نمي كرد. مادرم مي گويد: تلويزيون هم فكر بدي نيست ها. اگر شبكه خصوصي داشتيم آن جا اعتراضمان را به گوش در و همسايه مي رسانديم.
    مادربزرگ مي گويد: همين ديگر. همه اش دنبال اغتشاش هستيد. با مظلوم نمايي به جايي نمي رسيد. واقعيت را بايد پذيرفت. همسرم مي پرسد: اگر واقعيت همه حقيقت نباشد چه؟ مادربزرگ مي گويد: فلسفه بافي ات را بگذار براي وقتي كه قاتل ندا آقا سلطان پيدا شد. مي داني كه احمدي نژاد دستور داده ضاربانش پيدا شوند؟ از لحظه گفتن اين خبر همه اعضاي خانواده هريك در سوراخي پنهان شده يا از خانه زده اند بيرون. سوت و كور است خانه. حالادر اين هاگير واگير عمه جان ما هم دارد مي آيد از شهرستان. عمه ما هم شايد در اين غائله نقش داشته باشد. دستگيرش نكنند خوب است. دست به اعتراف عمه جان خوب است. اگر فردا ديديد عمه من مسبب همه چيز بود شوكه نشويد. مادربزرگ دارد مي آيد و من بايد صحنه را خالي كنم. خداحافظ!
    
|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 22:38از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

جمعه, تير 5, 1388

انتخابات در ایران

New Page 1

منبع : روزنامه اعتمادملی

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 23:03از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

جمعه, خرداد 29, 1388

آن مرد در... باران آمد

دستبند سبز موسوي و دستبند سفيد تغيير را از دست مان باز مي كنيم، روبان مشكي همدردي را دور دست مان مي بنديم و براي اينكه سياه نمايي نشود سعي مي كنيم به دوربين لبخند بزنيم و فال مي گيريم. فالي با قهوه تلخ تلخ تلخ. فال قهوه آن مرد را مي گيريم كه در ...باران آمد.
[ادامه مطلب]
|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 22:39از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

شنبه, خرداد 16, 1388

سلام آقای ده نمکی

سلام آقای دهنمکی . مرا نمی شناسی ولی مهم نیست . آقای دهنمکی ، نمی دانم در پرسش نامه های مختلفی که در هر اداره و ارگانی باید پر کنی جلوی عبارت شغل چه می نویسی ؟ کارگردان ؟ سر دبیر ؟ مسئول ستاد ؟ مدعی العموم ؟ ... نمی دانم ، مهم هم نیست . فقط میدانم آنچه می نویسی با چماق رابطه ای ندارد . آقای دهنمکی ، می گویند کارگردانید . می گویند فیلم می سازید . می گویند می خندانید . می گویند خوب می فروشید . آقای دهنمکی ، یادتان هست ؟ مدت زیادی نگذشته از زمانی که شما میزدید و میشکستید و می سوزاندید هر آنچه را دوست نداشتید و دوست نداشتند. آن زمان هم در هر بلوایی شما کارگردان بودید . آن زمان هم شما فیلم می گرفتید . آن زمان هم می حنداندید . و آن زمان هم خوب می فروختید.

آقای دهنمکی ، مهم نیست . هرگز مهم نیست . هیچ گاه مهم نبوده . مهم اینست که می فروشید . خوب هم می فروشید . می خندانید و خوب هم می خندانید . جنگ را چنان تصویر کرده اید که انگار نمایش نامه ی کمدی و ساده لوحانه ای بود که کودکان مدرسه ای بازیگران آنند.

آقای دهنمکی ، اما جنگی که من دیدم حکایت خنده نبود . حدیث درد بود و گریه . جنگی که من تجربه کردم ، ترس برادرم بود از آژیر قرمزی که روزانه بود . جنگی که من دیدم گریه های مادرم بود هنگام بمباران ، که نمی دانست پدرم می آید یا نه ؟ جنگی که من دیدیم کابوسهای خونین خودم بود . جنگی که من دیدم ترس پدرم بود از جان ما ، که فکر می کردیم آغوشش امن ترین جای دنیاست . جنگی که من دیدم ناله های عمویم بود که ترکش خورده بود .

آقای دهنمکی بخند . دیگران را هم بخندان . دلگیر نیستم . هر چند که بر زخم من می خندی . اما شنیده ام که کودکان شهرم را به تماشای جنگی که تو به تصویر کشیده ای می برند. می ترسم باور کنند که جنگ همین خنده و شوخی های کوچه بازاری است . آقای دهنمکی ، جنگی که در ذهن یک کودک میگذرد بسیار ناجوانمردانه تر و کثیف تر از جنگ در ذهن یک سرباز است . حکایت سرباز ، حکایت فشنگ است و تفنگ و مرگ و محیطی که بر خطر آن آگاه است . اما داستان کودک ، بازی معصومانه ای است که به صفیر بمب و موشک به هم می پیچد.

آقای دهنمکی ، من به چشم خویش ، زبانه آتش انفجار را دیده ام . من به چشم خویش ستون دود را دیده ام . من به چشم خویش اجساد خونین دیده ام . من به چشم خویش تن بی سر پدر بهترین دوستم را دیده ام که جان می کند . من به چشم خویش تن تکه تکه شده مادر بزرگم را دیده ام . من به چشم خویش پرنده آهنینی دیدم که تخم مرگ بر شهرم می پاشید. من به چشم خویش گریه دیدم . آوار دیدم . ترس دیدم . مرگ دیدم. آقای دهنمکی ، آن زمان ، چشمان من فقط ده سال داشت.

آقای دهنمکی ، هیچ وقت نمی توانید تصور کنید که چه حالی داشتم وقتی که پدرم تنش را سپر ما کرده بود تا ما را از گزند گلوله حفظ کند. اعتمادی که به بازوانش داشتم و ترسی که از نبودنش . آقای دهنمکی بغض گلویم را گرفته است . دیگر نمی توانم بنویسم ولی شما بخند . دیگران را هم بخندان
|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 13:30از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

پنجشنبه, بهمن 10, 1387

یک داستان بسیار جالب

 

FROGS

قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

 

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

 

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

 

The race began....

و مسابقه شروع شد ....

 

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

 

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :


'Oh, WAY too difficult!!'
'
اوه,عجب کار مشکلی !!'


'They will NEVER make it to the top.'
'
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'

or: 
یا :

'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'
هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

 

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

 

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


The crowd continued to yell,  'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....


This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

 

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

 

It turned out....
و مشخص شد که ...


That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!


Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
هیشه به
قدرت کلمات فکر کنید
.
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:
پس :


ALWAYS be....
همیشه ....


POSITIVE!
مثبت فکر کنید !


And above all:
و بالاتر از اون


Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !


Always think:
و هیشه باور داشته باشید :

God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم


Pass this message on to 5 'tiny frogs'  you care about.
این متن رو به 5 نفر که براتون اهمیت دارند بفرستید .

Give them some motivation!! !

به اون ها کمی امید بدید !!

 

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart 
 
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

 

*موفق باشی*

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 22:56از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

چهارشنبه, آذر 27, 1387

خبر خوش

 

خبر خوش
 

روزي روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختگن مي شود تا آماده رفتن شود .

پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست .

دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم .

يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك مي شود و مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد . مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده ، دوست غزير

دو ونسزو مي پرسد : منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است .

بله كاملا همينطور  است .

دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم .

 

نقل از كتاب « بهترين قطعات ادبي»

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 14:23از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

يكشنبه, آذر 24, 1387

خدایا چرا من ؟

New Page 1

درسی که آرتوراشي به دنیا داد

قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون (Arthur Ashe) آرتوراشي

آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد

ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد.

:يكي از طرفدارانش نوشته بود

چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

:آرتور در پاسخش نوشت

.دردنيا  ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند

.   ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند

۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند

۵۰هزارنفر پابه مسابقات ‏مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند

۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند

۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال

وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟


 
|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 12:39از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

چهارشنبه, آذر 13, 1387

آنکه شنید ، آنکه نشنید...

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است... به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو... « ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. » آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: « عزیزم ، شام چی داریم؟ » جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزیزم شام چی داریم؟ » و همسرش گفت: « مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!

 

حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 13:16از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

سه شنبه, آذر 5, 1387

برادر واقعی

یكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟" پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..." البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد: " اي كاش من هم يك همچو برادري بودم." پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟" "اوه بله، دوست دارم." تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟" پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد." پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد : " اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني." پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند
|لينك ثابت| نوشته شده توسط بی نام در ساعت 01:47از موضوع :گاهی به نگاهت نگاه کن ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 2 ] [ صفحه بعد ]
///////////